بهار
برگهاي سبز را
بر درختها دخيل ميبندد
سبزتر!
مشرق، عمري است
آفتابيات را انتظار ميكشد
و هر روز شمع كوچكي ميافروزد
جاي خاليات را
تا حاجتش روا شود
و تو ستارهاي كه هفت آسمان
جدال بر سر ظهورش دارند
در حضور تو اقيانوس كوير خشكي است
كه امواج،
جز عرق شرم پيشانياش نيستند
پنجرههاي زانو زده به محراب ديوار
اين منتظران رو به آسمان پير ميشوند
و فصل انتظار تابيدنت
هميشه بهار ميماند
آه اي دليل غم به وقت تنهايي
اي دواي دل بي قرار
خزانم در راه است و برگ تن به زردي گراييده
و روزي خواهد رسيد كه به زير دست و پاي سنگين زمان خرد ميشود
اي دام كبوتر دلم
فصل ها مي آيند و مي روند
ولي شب بر چشمانمان عادت شده و انگار قصد رفتن ندارد
گويي خشت هاي سرد شب از گرماي دل عاشقانت پايدارترند
و يا كه اصلا عاشقي نيست....
خوانده ام كه با سحري مي آيي
اي سپيده دم عشق در پشت كدامين كوهي؟
اي خورشيد صبح روز موعود
دلم بي قرار است و تنهايي مونسم
كمتريني چون مرا درياب
كه اميدي از آمدنت بر دلم نقش بسته
اي نشسته بر دل خسته ام
به روشني صبح دولتت قسم
و به ستارگان چشم به راه نور زيباي توسوگند
اگر هزار بار عاشق شوم كسي را به دل راه نخواهم داد
كه چون تويي بر آن نشسته
اي دواي دل بي قرار
فصل ها مي آيند و مي روند
اي پايان فصلهاي تاريكي
اي فصل پنجم
باز آي
باز آي و بهار را شرمنده كن ...
آموزگارم; به نوآموزان مدرسه، الفباى دوست داشتن مىآموزم
مهر ورزيدن را با آنان تكرار مىكنم و تخته سياه را پر از سپيدى القاب تو.
مىگويم: اوليها! دوميها! سوميها!... شما از مادر زاده شديد كه مشام به گلبرگ نرگس بساييد.
شبها، با عروسك شمشير به خواب رويد، و صبح، چشمهاى نازك و معصوم خود را تا خونينترين افق
بدوانيد.
درس ما امروز ميم است. ميم مثل مهدى; مثل موعود; مثل ... ديگر ميم بس است.
حالا نون. نون، مثل ندبه.
مشق فردا را فراموش نكنيد: هزار برگ، جمعه .
عاشقم; و جز نام تو، ترجمانى براى عشق نيافتم.
سوختن، پيشه من است، اما نه پاى شمعهاى شبهاى رنگى; در رثاى پروانههاى سوخته پر.
جمعهها را دوست دارم; نه چون از كار و مشغله فارغم; چون همه را مشغول تو مىبينم.
موسيقى، همان تكرار موزون و ضرباهنگ نام تو در دستگاه شور است.
نوشتن، نيكو صنعتى است، اگر با ميم آغاز شود و تا ياء بخرامد.
خواندن، سرگرمى جمعه شبها در سال تحصيلى است;
ولى ندبه خوان مسجد ما - كه خواندن را، فقط صبح هاى جمعه مىداند -
زيباترين خط را بر پيشانى دارد.
كار و بار من، كتاب و قلم است; يكى سينه مىخنداند، يكى گريه مىافشاند.
و من ميان آن خنده و اين گريه،
حيران نشستهام.
تو كدام را بيشتر دوست دارى؟ خنده كتاب را يا گريه قلم را؟
خامه تقدير، كتاب عمر مرا نگارستان غيبت و ظهور و فرج و انتظار كرده است،
و هرگاه كه آخرين مىرسد، نخستين باز مىگردد،
و دوباره همان واژههاى خويشاوند و همخون
ولى براى جز تو، شعر گفتن نمىدانم.
قافيههاى من ، همه در آغاز بيت مىآيند ، و وزن و عروض از شعر من گريزانند.
آيا قامت موزون تو، چنين شعر مرا بى وزن كرده است؟
آيا ايهام حافظ، به موى تو دست يافت؟ ملاحت مثنوى را با روى تو چه كار؟
حماسه ذوالفقار، چه شاهنامهها كه در غبار كارزار تو مىرقصاند!
هرمضمون كه شاعران به ذوق مىآرايند ، حكايتى ازبهشت روى توست.
عَزيزٌ عَلَيَّ اَنْ اَرَي الْخَلْقَ وَ لا تُري
حالا كه قرار است ديدگانم،
آتشكدهي برق نگاه ديگري باشد،
...چو بگذري قدمي بر دو چشم من بگذار!
صفات بهشتى
« أَلا أُخْبِرُكُمْ بِمَنْ تَحْرُمُ عَلَيْهِ النّارُ غَدًا؟ قيلَ بَلى يا رَسُولَ اللّهِ.
فَقالَ: أَلْهَيِّنُ الْقَريبُ اللَّيِّنُ السَّهْلُ.»:
پيامبر اكرم(ص) مي فرمايند:
آيا كسى را كه فرداى قيامت، آتش بر او حرام است به شما معرّفى نكنم؟
گفتند: آرى، اى پيامبر خدا.
فرمود: كسى كه متين، خونگرم، نرمخو و آسانگير باشد.
روزه واقعى
« أَلصّائِمُ فى عِبادَة وَ إِنْ كانَ فى فِراشِهِ ما لَمْ يَغْتَبْ مُسْلِمًا.»:
پيامبر اكرم(ص)
اگر چه در رختخواب خود باشد.