عاشقم; و جز نام تو، ترجمانى براى عشق نيافتم.
سوختن، پيشه من است، اما نه پاى شمعهاى شبهاى رنگى; در رثاى پروانههاى سوخته پر.
جمعهها را دوست دارم; نه چون از كار و مشغله فارغم; چون همه را مشغول تو مىبينم.
موسيقى، همان تكرار موزون و ضرباهنگ نام تو در دستگاه شور است.
نوشتن، نيكو صنعتى است، اگر با ميم آغاز شود و تا ياء بخرامد.
خواندن، سرگرمى جمعه شبها در سال تحصيلى است;
ولى ندبه خوان مسجد ما - كه خواندن را، فقط صبح هاى جمعه مىداند -
زيباترين خط را بر پيشانى دارد.
كار و بار من، كتاب و قلم است; يكى سينه مىخنداند، يكى گريه مىافشاند.
و من ميان آن خنده و اين گريه،
حيران نشستهام.
تو كدام را بيشتر دوست دارى؟ خنده كتاب را يا گريه قلم را؟
خامه تقدير، كتاب عمر مرا نگارستان غيبت و ظهور و فرج و انتظار كرده است،
و هرگاه كه آخرين مىرسد، نخستين باز مىگردد،
و دوباره همان واژههاى خويشاوند و همخون
ولى براى جز تو، شعر گفتن نمىدانم.
قافيههاى من ، همه در آغاز بيت مىآيند ، و وزن و عروض از شعر من گريزانند.
آيا قامت موزون تو، چنين شعر مرا بى وزن كرده است؟
آيا ايهام حافظ، به موى تو دست يافت؟ ملاحت مثنوى را با روى تو چه كار؟
حماسه ذوالفقار، چه شاهنامهها كه در غبار كارزار تو مىرقصاند!
هرمضمون كه شاعران به ذوق مىآرايند ، حكايتى ازبهشت روى توست.
عَزيزٌ عَلَيَّ اَنْ اَرَي الْخَلْقَ وَ لا تُري
حالا كه قرار است ديدگانم،
آتشكدهي برق نگاه ديگري باشد،
...چو بگذري قدمي بر دو چشم من بگذار!