تبليغاتX
ضریح انتظارضریح انتظار

 

عاشقم; و جز نام تو، ترجمانى براى عشق نيافتم.

 

سوختن، پيشه من است، اما نه پاى شمعهاى شبهاى رنگى; در رثاى پروانه‏هاى سوخته پر.

 

جمعه‏ها را دوست دارم; نه چون از كار و مشغله فارغم; چون همه را مشغول تو مى‏بينم.

 

موسيقى، همان تكرار موزون و ضرباهنگ نام تو در دستگاه شور است.

 

نوشتن، نيكو صنعتى است، اگر با ميم آغاز شود و تا ياء بخرامد.

 

خواندن، سرگرمى جمعه شب‏ها در سال تحصيلى است;

 

ولى ندبه خوان مسجد ما - كه خواندن را، فقط صبح ‏هاى جمعه مى‏داند -

 

زيباترين خط را بر پيشانى دارد.

 

كار و بار من، كتاب و قلم است; يكى سينه مى‏خنداند، يكى گريه مى‏افشاند.

 

و من ميان آن خنده و اين گريه،

 

حيران نشسته‏ام.

 

تو كدام را بيشتر دوست دارى؟ خنده كتاب را يا گريه قلم را؟

 

خامه تقدير، كتاب عمر مرا نگارستان غيبت و ظهور و فرج و انتظار كرده است،

 

و هرگاه كه آخرين مى‏رسد، نخستين باز مى‏گردد،

و دوباره همان واژه‏هاى خويشاوند و همخون

+ نوشته شده در  85/08/23ساعت 12:39  توسط :مهم نیست،یه بنده سرتا پا گناه  | 

 

 ولى براى جز تو، شعر گفتن نمى‏دانم.

قافيه‏هاى من ، همه در آغاز بيت مى‏آيند ، و وزن و عروض از شعر من گريزانند.

آيا قامت موزون تو، چنين شعر مرا بى وزن كرده است؟

آيا ايهام حافظ، به موى تو دست ‏يافت؟ ملاحت مثنوى را با روى تو چه كار؟

حماسه ذوالفقار، چه شاهنامه‏ها كه در غبار كارزار تو مى‏رقصاند!

هرمضمون كه شاعران به ذوق مى‏آرايند ، حكايتى ازبهشت ‏روى ‏توست.

+ نوشته شده در  85/08/12ساعت 9:6  توسط :مهم نیست،یه بنده سرتا پا گناه  | 

 

عَزيزٌ عَلَيَّ اَنْ اَرَي الْخَلْقَ وَ لا تُري

            حالا كه قرار است ديدگانم،
                                 آتشكده‌ي برق نگاه ديگري باشد،

          ...چو بگذري قدمي بر دو چشم من بگذار!

+ نوشته شده در  85/08/10ساعت 22:16  توسط :مهم نیست،یه بنده سرتا پا گناه  | 

 

من در انتظار اشک اشک در انتظار چشم چشم در انتظار تو...!؟ روزها از تولدت گذشته است...هوا هنوز بوي نرگس مي دهد...!