عاشقم; و جز نام تو، ترجمانى براى عشق نيافتم.
سوختن، پيشه من است، اما نه پاى شمعهاى شبهاى رنگى; در رثاى پروانههاى سوخته پر.
جمعهها را دوست دارم; نه چون از كار و مشغله فارغم; چون همه را مشغول تو مىبينم.
موسيقى، همان تكرار موزون و ضرباهنگ نام تو در دستگاه شور است.
نوشتن، نيكو صنعتى است، اگر با ميم آغاز شود و تا ياء بخرامد.
خواندن، سرگرمى جمعه شبها در سال تحصيلى است;
ولى ندبه خوان مسجد ما - كه خواندن را، فقط صبح هاى جمعه مىداند -
زيباترين خط را بر پيشانى دارد.
كار و بار من، كتاب و قلم است; يكى سينه مىخنداند، يكى گريه مىافشاند.
و من ميان آن خنده و اين گريه،
حيران نشستهام.
تو كدام را بيشتر دوست دارى؟ خنده كتاب را يا گريه قلم را؟
خامه تقدير، كتاب عمر مرا نگارستان غيبت و ظهور و فرج و انتظار كرده است،
و هرگاه كه آخرين مىرسد، نخستين باز مىگردد،
و دوباره همان واژههاى خويشاوند و همخون