تبليغاتX
ضریح انتظارضریح انتظار

 

آه اي دليل غم به وقت تنهايي

اي دواي دل بي قرار

خزانم در راه است و برگ تن به زردي گراييده

و روزي خواهد رسيد كه به زير دست و پاي سنگين زمان خرد ميشود

اي دام كبوتر دلم

فصل ها مي آيند و مي روند

ولي شب بر چشمانمان عادت شده و انگار قصد رفتن ندارد

گويي خشت هاي سرد شب از گرماي دل عاشقانت پايدارترند

و يا كه اصلا عاشقي نيست....

خوانده ام كه با سحري مي آيي

اي سپيده دم عشق در پشت كدامين كوهي؟

اي خورشيد صبح روز موعود

دلم بي قرار است و تنهايي مونسم

كمتريني چون مرا درياب

كه اميدي از آمدنت بر دلم نقش بسته

اي نشسته بر دل خسته ام

به روشني صبح دولتت قسم

و به ستارگان چشم به راه نور زيباي توسوگند

اگر هزار بار عاشق شوم كسي را به دل راه نخواهم داد

كه چون تويي بر آن نشسته

اي دواي دل بي قرار

 فصل ها مي آيند و مي روند

اي پايان فصلهاي تاريكي

اي فصل پنجم

باز آي

باز آي و بهار را شرمنده كن ...

 

 

+ نوشته شده در  85/09/11ساعت 8:13  توسط :مهم نیست،یه بنده سرتا پا گناه  | 

 

من در انتظار اشک اشک در انتظار چشم چشم در انتظار تو...!؟ روزها از تولدت گذشته است...هوا هنوز بوي نرگس مي دهد...!