بهار
برگهاي سبز را
بر درختها دخيل ميبندد
سبزتر!
مشرق، عمري است
آفتابيات را انتظار ميكشد
و هر روز شمع كوچكي ميافروزد
جاي خاليات را
تا حاجتش روا شود
و تو ستارهاي كه هفت آسمان
جدال بر سر ظهورش دارند
در حضور تو اقيانوس كوير خشكي است
كه امواج،
جز عرق شرم پيشانياش نيستند
پنجرههاي زانو زده به محراب ديوار
اين منتظران رو به آسمان پير ميشوند
و فصل انتظار تابيدنت
هميشه بهار ميماند